محل تبلیغات شما



از امروز‌ رسما استارتش رو زدم، صبح های زندگیم‌ رو میخوام بخرم، توی این ماراتن چند تا چیز رو‌جا دادم، نماز صبح، کتاب خوندن، رسیدگی‌ به کارها، خوندن برای مصاحبه. میخوام چهل روز ادامه بدم ببینم اصلا اینکه میگن اگر چله ی کاری رو انجام بدی تبدیل به عادت میشه یا نه؟! این مورد هایی که من قراره انجام بدم عالی ان، برای عادت شدن چی بهتر از اینا؟ از خدا کمک میخوام برای این چهل روز. میریم که به امید و لطف‌ و کمک خدا و تلاش خودم عملیش کنیم.

اسم کتاب برای شروع: زن‌ واسپرده :)


هیچ وقت فکر می کردم از شدت سر شلوغی نرسم کتاب معرکه  ی مِ ارزشمندِ بی نظیرِ "نیمه ی تاریک وجود" رو تموم کنم؟ هیچ وقت فکر می کردم دلم اینقدر تاپ تاپ کنه برای نشستن روی مبل راحتی و گرفتن یه لیوان چای گیلان اصل تو دستم و خوندن کتاب نیمه ی تاریک وجود بدون دغدغه ؟ ثانیه ها: ازتون می خوام آروم تر جاتون رو بدین به همدیگه! این همه عجله برای چیه؟ زمان ِ عزیز: ازت می خوام دقیقه های بی دغدغه بهم هدیه بدی تا با آرامش و فکر صاف و صوف کتاب بخونم و لذت ببرم. هرچند همین صد و خورده ای صفحه ای که از نیمه ی تاریک وجود توی این چند روز خوندم و بی اندازه لذت بردم و یاد گرفتم، خودش غنیمته و به خودم میگم صد آفرین. با صدای بلند!


تا چندین صفحه بخونی بعد ببینی واقعا دوسش نداری و نمیتونی ادامه بدی. خوشم نیومد و مثل همیشه که وقتی از کتابی خوشم نمیاد رفتم دربارش یه نیمچه سرچی بزنم و همینجوری ولشنکنم به امان خدا. سرچ که کردم دیدم اییی دل غافل٫ دو سه سال پیش فیلم این کتاب رو دیده بودم و اتفاقا از فیلمش هم خوشم نیومده بود!


ویکتور فرانکل دکتر روانشناس و روانکاو مطرحی هست که بخاطر ایده ی لوگوتراپی معروف هست. معنادرمانی. خودش هم از هستی گرا ها بوده. کتاب در ابتدا درباره رنج هاییه که توی اردوگاه های آشوییتس  و دخاوا گذرونده. و تجربیات روانشناسی که بین اون رنج ها عملی و عینی به دست آورده. در آخر هم تحلیل ایده اش و تجربیاتش هست. در کل کتاب رو دوست داشتم و مطالب خوبی ازش یاد گرفتم. اما تو قسمت تحلیل ها پیوستگی و مفهوم رو گم می کردم!


هزاران هزار بار خداروشکر می کنم که کتاب هست، هالیوود هست، فیلم هست، چشم دارم، می بینم، می تونم بخونم و ببینم. صد هزار بار خدای مهربونم رو شاکرم که گل ها رو آفرید تا هر روز به بیست و سه تا گل قشنگم نگاه کنم و باهاشون حرف بزنم و حالم بشه مثل حال خورشید، وقتی صبح ها پرتو های طلاییش رو روی صورتم میچسبونه و میبوستم.

خدارو شکر  میکنم که با کتاب خوندن هام به یکجور خوددرمانی و خودشاد سازی و معنویت رسیدم. خداروشکر میکنم که دیوونه ی کتابم و وقتی به ورق های کاغذی کتاب هام دست می کشم روح  و روانم نوازش می شه و سیراب می شم. خداروشکر میکنم که روزهایی بوده که با اشک رفتم سراغ کتاب و آرومم کرده. روزهایی بوده که با لبخند گشاد رفتم سراغ کتاب و لبخندم گشاد تر شده. روزهایی بوده که با اخم و عصبانیت رفتم سراغ کتاب هام و صورتم مثل گل باز شده و روحم شکفته شده.

خداروشکر میکنم که کتاب خوندن هام و کتاب خون بودنم روی اطرافیانم تاثیر گذاشته. روی تک تک اعضای خونواده ی جدیدی که توش قرار گرفتم. من شادم. من خوشحالم و آرومم. من خوشبختم و از خدای خودم و خودم ممنونم که سرنوشتم جوریه که سرگرمی های من کتاب و فیلم و حرف زدن با گل هاست.

کتاب جدید دوست داشتنی ای که خوندم چنگل های سیبری بود.چندین روزه خوندمش ولی هنوز فرصت نشده بود بیام پست بذارم. کتاب درباره شش ماه زندگی مردیه که جنگل های سیبری کنار دریاچه ی یخ زده ی بایکال رو برای موندن انتخاب می کنه. دما سی درجه زیر صفره و از هیچ آدمی خبری نیست. مشخصه کتاب تو دل بروییه. مگه نه؟:)


حالا با چهارده تا نوجوون کلاس ششمی، کتاب ماتیلدا رو خوندیم و راجع بهش حرف می زنیم. نوجوون ها. اولین باره اینقدر به بچه های این سنی نزدیک شدم. باهوشن. تیزن. مشتاق و امیدوارن. عاشق ماتیلدا شدن. خدایا شکرت. خدایا خدایا از ته قلبم ازت میخوام کمکم کنی کتابدار بشم. خدایا.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

نوبهار بردسکن